تبلیغات |
بچه های تربیت بدنی 86 دانشگاه گیلان درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان پیوندهای روزانه پیوندها آمار وبلاگ
به دلیل درخواست های مکرر برخی از دوستان
مبنی بر اینکه نمیتونن به وبلاگمون دسترسی داشته باشن تصمیم گرفتیم وبلاگی ساده تر و با حجم اطلاعاتی کمتر ایجاد کنیم تا از این طریق این
دوستان نیز بتونن از وبلاگ خودشون استفاده کنن، البته وبلاگ قبلی نیز همچنان
پا برجاست و مطالب جدید بر روی هردوی وبلاگ ها قرار خواهد گرفت.
در ضمن نوع مطلب : برچسب ها : آینده: یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مردتا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود. موفقیت: یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند. ازدواج: یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواج میکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند. روابط: اول از همه، یک مرد یک رابطه را یک رابطه بحساب نمی آورد. وقتی رابطه ای تمام میشود، زن شروع به گریه نموده و سفره دلش را برای دوستان دخترش میگشاید و نیز شعری با عنوان "همه مردها نادانند" می سراید. سپس به ادامه زندگیش میپردازد. مرد هنگام جدایی اندکی مشکلاتش بیشتر است. 6 ماه پس از جدایی ساعت 3 نیمه شب یک پنجشنبه، تلفن میزند و میگوید: "فقط میخواستم بدونی که زندگیمو از بین بردی، هیچوت نمی بخشمت، ازت متنفرم، تو یه دیوانه ای، ولی میخوام بدونی باز هم یه فرصتی برامون باقی مونده." نام این کار تماس تلفنی "ازت متنفرم/عاشقتم" است که 99 درصد مردان حداقل یک بار آنرا انجام میدهند. برخی کلاسهای مشاوره ای مخصوص مردان برای رها شدن از این نیاز تشکیل میشود که معمولا تاثیری در بر ندارند. بلوغ: زنان بسیار سریعتر از مردان بالغ میشوند. اغلب دختران 17 ساله میتوانند مانند یک انسان بالغ رفتار کنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم کودکانه بسر برده و رفتارهای ناپخته دارند. به همین دلیل است که اکثر دوستی های دوران دبیرستان به ندرت سرانجام پیدا میکنند. فیلم کمدی: فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند. دست خط: مردها زیاد به دکوراسیون دست خطشان اهمیت نمیدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده میکنند. زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به "ی" ها و "ن" ها قوس زیبایی میدهند. خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده، رنجی شاهانه است. حتی وقتی می خواهد ترکتان کند، در انتهای یادداشت یک شکلک در انتها آن میکشد. حمام: یک مرد حداکثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواک، خمیر دندان، خمیر اصلاح، خود تراش، یک قالب صابون و یک حوله. در حمام متعلق به یک زن معمولی بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. یک مرد قادر نخواهد بود اغلب این اقلام را شناسایی کند. خواروبار: یک زن لیستی از جنسهای مورد نیازش را تهیه نموده و برای خریدن آنها به فروشگاه میرود. یک مرد آنقدر صبر میکند تا محتویات یخچال ته بکشد و سیب زمینی ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خرید میرود. او هر چیزی را که خوب بنظر برسه می خرد. بیرون رفتن: وقتی مردی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی برای بیرون رفتن حاظر است. وقتی زنی میگوید که برای بیرون رفتن حاظر است، یعنی 4 ساعت بعد وقتی آرایشش تمام شد، آماده خواهد بود. نوع مطلب : برچسب ها :
مامانم در طول شبانه روز فقط یکبار بهم میگه مهندس **** ***** نوع مطلب : برچسب ها :
پاره های یک تن و دور از همیم این روزها مثل اوضاع زمانه درهمیم این روزها فکر نان از عشق می کاهد مقصر نیستی می دویم و جاده انگاری دهن وا می کند می رسد تا استخوان این زخم ها، اما هنوز سیب در دامانمان افتاد و دور انداختیم تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟ ... بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت ((محمد عباسی)) نوع مطلب : برچسب ها : سالها پیش دختری در یک کلبه ی محقر دور از شهرو در یک خانواده ی فقیر به دنیا آمد. زایمان زودتر از زمان مقرر انجام شد و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را باهم گرفت. ترکیب خطرناکی که پای چپ او را فلج کرد. اما او خوش شانس بود. چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: «علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت و مقاوم است». بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بستهای آهنی پاش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه نمی تواند به طور طبیعی راه برود، راه رفت 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باورنکردنی داشت، آرزو داشت بزرگترین دونده زن جهان شود، اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و نفر آخر شد. در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد و در همه آنها آخرین نفر بود. همه به او اصرار می کردند که این کار را کنار بگذارد. اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد. از آن به بعد «ویلما» در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت و آنجا در برابراولین دونده زن دنیا که یک دختر آلمانی بود، قرار گرفت. تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر و 200 متر و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت. او آن روز اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالیکه گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود )نمی توانم بپذیرم که کسی آنقدر آگاه باشد که بگوید چه چیزی ممکن و چه چیزی غیر ممکن است.((هنری نورد(( «فرزانه آشنا - آرمیتا نکویی» نوع مطلب : برچسب ها :
سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان و سال پایین های خودم انشالله که حالتون خوب باشه ! وقتی میام وبلاگتون از یه بابت که هنوز اون خاطرات برام تداعی میشه خوشحال میشم و از یه طرف که میبینم اصلا بچه هاتون سر نمیزن و نظر نمیزارن ناراحت میشم ! چون این وبلاگ برا شماهاست و مطمئنا نویسنده و نویسنده هاش خوشال میشن وقتی میبینن که شما استقبال میکنین و خاطرات 4 سال بهترین دوران عمر با هم بودن رو تداعی میکنین ! منم جا داره به نمایندگی از تمامی بچه های 85 از مازیار که واقعا برا سرپا نگهداشتن این وبلاگ زحمت میکشه تشکر کنم . مازیار جان ممنونم ازت برادر برا همهتون ارزوی سلامتی روزافزون دارم کوچیک شما حمید شمسی ورودی 85 تربیت گیلان نوع مطلب : برچسب ها : چقدر دلتنگم من برای آن روز که خروس خانه همسایه را بی جهت سنگ زدم و کبوترها را ساعتی پر دادم من هنوز در فکرم روی بام خانه زیر سقف آسمان می خوابم و به فصل سرما زیر کرسی به دعا می شینم که خدایا امشب، آسمانت برف سنگین به زمین هدیه کند و چقدر خوشحالم وقتی با چکمه نو روی برف ها به زمین می افتم آخ که آن روزها را در قماری به امید فردا من چه آسان باختم
چه کسی می داند که چرا در غربت خنده ای بر لب نیست من دگر یادم نیست آخرین بار چه زمان خندیدم
در حیاط خانه ها حوضی نیست و برای یافتن چکمه نو به کجا باید رفت
چقدر زیبا بود شوق رفتن به کلاس اول درس بابا نان داد از کتاب آموختن یادگاری روی نیمکت کندن در کلاس منتظر زنگ تفریح بودن من در آنروز نمی دانستم که سعادت یعنی یک کشیده از معلم خوردن کاش می توانستم باز در میان جمعی بی غرور گریه کنم همکلاسی تو کجایی؟ تو نمی دانی من چقدر دلتنگم!
(( امیری مهین)) نوع مطلب : برچسب ها : یک سلام گرم و صمیمی تقدیم به تمامی دوستان هم خدمتی و دوست داشتنی ((مثل باران، خاطراتت ماندنی یست لحن پر مهر صدایت خواندنی یست گرچه ما اندک زمانی در کنارت بوده ایم تا ابد مهر و وفایت در نهانم ماندنی یست )) امیدوارم تک تک شما دوستانگرامی هر شهری که افتاده باشین_چه مورد نظر شما بوده باشه و چه نباشه_بهتون خوش بگذره و به سلامتی و میمنت خدمتتونو تموم کنید و برید سر خونه و زندگیتون. (( اولین سرمشق زندگیم، فراموش نکردن انسانهایست که دوستشان دارم.)) پس ... همانگونه که تو قسمت قبلی قول داده بودم تا یه صفحه جداگانه برای شما دوسنتان عزیزم ایجاد کنم، امروز اینکارو انجام دادم تا لااقل بهانه ای بشه که به یاد هم باشیم. چون ... : ((من به خود می بالم که در این عصر یخی دوستی دارم که دلش آینه خورشید است.)) زیرا... : به قول مجید مردای_که انصافاهم حرف قشنگی زده بود_ و اینجوری گفته بود: "واقعا برای من جالب بود که در این پادگان و آسایشگاه بر خلاف حرف هائی که شنیده بودم، محیطی به دور از کشمکش و تنش را در کنارهم داشتیم و اوقاتمان رابه بهترین نحو در کنار هم گذراندیم." پس... : (( فراموش نکنیم در ساحل قلبها این جای پای دوست است که می ماند وگرنه، موج روزگار، هر ردپایی را پاک می کند.)) و در پایان اما... : (( بنویس نام مرا در کف دستت، ای دوست تا به هنگام قنوتت ، نبری از یادت.)) ((من، به یادت هستم، چه به هنگام دعا، چه به هنگام نشستن برلب پنجره ی خاطره ها.)) برای ورود به صفحه <<فصلی تازه با دوستانی دو ماهه>>کلیک کنید! نوع مطلب : برچسب ها : سلامی به گرمی دستت، ای دوست دلم لحظه ای با دلت رو به
روست... ... ... ... با اینکه حالشو نداشتم برات
یادگاری بنویسم ولی از بس پیله کردی مجبور شدم که ... ... ... ... : : : مینویسم یادگاری/ تا
بماند روزگاری / گر نبودم روزگاری / این بماند یادگاری..... ... ... ... زندگی بافتن یک قالیست نه همان نقش و نگاری که خودت
می خواهی نقشه را دوست که تعیین کرده... ... ... ... اینکه دفعه بعد کجا و چه وقت
میبینمت معلوم نیست... ... ... ... همیشه از خاطره نوشتن فرار
میکنم چون ، واقعا ناراحت میشم از اینکه زمان گذشته و .... ... ... ... زندگی سرگذشت درگذشت لحظه
هاست... ... ... ... امیدوارم همه روزهایمان با
خوبی و شادی و خاطرات به یاد ماندنی سپری شود... اینجانب سرباز منتظر یاقیمانده
راه سپری نشده.... ... ... ... به خدا حافظی تلخ تو سوگند
نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند
نشد.... ... ... ... و این بود گوشه های از خاطرات
دوستانی دو ماهه ... سعی میکنم در اسرع وقت متن
کامل تمامی نوشته ها و خاطرات دوستان هم خدمتی رو در سایت قرار بدم (( در صفحه ای
با عنوان << فصلی تازه با دوستانی
دو ماهه >> )) با آرزوی بهترین ها برای همه
دوستان گلم نوع مطلب : برچسب ها : روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب
می شود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند. پادشاه برایش حکم مرگ
صادر می کند، اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف مدت س
هسال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزانی از مجازاتت در میگذرم. ملانصرالدین هم
قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند. عده ای به ملا می گویند مرد حسابی! آخر
تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟ ملانصرالدین گفت: انشاء الله در این سه سال یا
شاه می میرد یا خرم!!! ((طاهره ابراهیمی پور)) نوع مطلب : برچسب ها : بودا به دریچه ی بهشت رسید. در آنجا مردم منتظرش بودند. آنان در را گشودند و به او خوشامد گفتند. اما بودا پشتش را به در بهشت کرد و به دنیا نگاه کرد، به میلیون ها روحی که در راه های مشابهی بودند در حال کشمکش، بدبختی، اضطراب و در تلاش برای رسیدن به دروازه بهشت. دربان بهشت گفت: «لطفا بفرمایید، ما منتظر شما بودیم.» اما بودا گفت: «چگونه می توانم وارد شوم در حالی که دیگران هنوز نرسیده اند؟ من منتظر می مانم. چطور ممکن است دست هایم به در برسند در حالی که هنوز پاهایم نرسیده اند؟ من منتظر می مانم و صبر می کنم، دستها به تنهایی نمی توانند وارد بهشت شوند. ((فرزانه آشنا))نوع مطلب : برچسب ها : هفت سین بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین
بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین میدونم برا تبریک عید خیلی دیر شده ولی با این وجود مینویسم این را: با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد، دوست عزیز سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم. (( سال نو مبارک )) نوع مطلب : برچسب ها : اولین روز دبستان بازگرد نوع مطلب : برچسب ها : دلم پر است از گلایه ها و شکوه ها ... اما!!! تو این پست میخواستم از برخی دوستان یادی بشه و البته…. در ادامه خواهیم دید!!!؟؟؟ ابتدا میریم سراغ آقا مصطفی مختاری_بله آقای مختاری با شما هستم_خدائیش اگه کسی باهاش در تماسه بهش بگه بیاد این پست با عنوان ((چطور یه رابطه خراب میشه؟)) رو بخونه؟ آخه مشکل اینجاست که این پستو خودش گذاشته دیگه قضاوتش با خودتون.... البته نفر دوم چندین نفراً، که بهتره بگم نفرات دوم: این لیست بلند پایه بعد فارغ التحصیلی به کل فراموشمون کردن، حالا بعضیاشون یه روز بعدش، بعضیاشون چند ماه بعدش و بعضیا هم ... دیگه خدا داند!!! خدایش اولایش با قانون آقا مصطفی ((چطور یه رابطه خراب میشه؟)) پیش رفتیم_اون پستو حتما بخونین، تو صفحه اول سایت هست_ اما یاد که یاده، برخی از دوستان جدا از اینکه به تکو اسمون جواب ندان در ادامه برا اینکه مزاحمشون نشیم گوشیشونو خاموش کردن، خطشونو عوض کردن و .... چن وقت پیش سه تا پست گذاشتم با عنوان ((گپ و گفت دوستانه)) اونجا دلایلی برا این سر نزدناو بی محلیا گذاشتم، اون پستاروهم حتما بخو نین(( تو صفحه ی گپ و گفت دوستانه ست))_ البته لینک تموم پستای مرتبطو آخر مطلبم میذارم_!!! دودلم که اسامی رو بنویسم یا نه_تصمیم گرفتم که ننویسم، اما اسامی اونائی رو مینویسم که هنوز از زهنشون فراموش نشدیم... حاج عباس که گل کاشته، همیشه باهم در ارتباطیم ((خیلی مخلصیم حاجی)) عمو حسینم ((ترابیو میگم)) که مارو شرمنده میکنه تا میاد مرخصی و به گوشیش دسترسی پیدا میکنه یه تماسیم باهم داریم ((چاکر عموی کچلم_آخه سربازه)) مسلم جونو دیگه نگو ماهی یه بار باهم درتماسیم و کلی باهم حرف میزنیم ((چتیئه هسه مسلم؟؟؟)) بقیه دوستانم گهگداری یادی ازمون میکنن که همینم برام کلی ارزش داره.... مثله کریم خان، حاج کیو ((کیومرث)) و آقا رحمان و برخیا که لااقل به اسمون جواب میدن ... خدا خیرشون بده!!! مثله دکتر بخشائی،میلاد دهقانی و حسین گیل خب رسیدیم آخر مطلب و بازم نشد تا از دوستان گرامی که اسمشون تا حالا تو وبلاگ نبود یادی بکنیم و دیگه شرمنده اخلاق ورزشیشون شدیم.... با آرزوی بهترین ها برای شما دوستان گرامی لینک های مرتبط http://tarbiat86guilan.vcp.ir/?viewpost=lk606b3j218g http://tarbiat86guilan.vcp.ir/?viewpost=sa800gd524f نوع مطلب : برچسب ها : در زمان صلح و امنیت سه چیز از یاد و خاطر آدمها میره: اول خداوند ، دوم سلامتی و سوم سریاز امیدوارم که همیشه با یاد خدا زندگی کنید و قدر سلامتی خودتونو بدونید و به یاد سربازان میهن باشید که باعث امنیت و آرامش کشور عزیزمون هستند ... حسینعلی ترابی نوع مطلب : برچسب ها : من بجز خاطره هام چیزی ندارم.... 29/11/89 این وبلاگ جدید رود ایجاد کردیم ((خب از وبلاگ قدیمی و آدرسش هیشکی با خبر نبود_ http://tarbiat86guilan.blogfa.com شاید یکی یا دو نفر)) پس امروز روز تولد وبلاگ جدیدمونه_هورا وبلاگ جدید مبارکه_وبلاگ جون تولدت مبارک.... اردوی جواهرده: اولین و آخرین اردوئی بود که کل بچه ها توش بودن_حتی خیلیییییا_البته آخرین اردو ورودی 86هم بود، وای چقد خوشگذشت جزئیاتو نگم بهتره.... البته با تلاشای آقا مصطفی و بقیه دوستان قبلش یه اردوئی داشتیم ماسوله_که چن تائی از بچه ها غیبت داشتن_اونجا دیگه ترکوندنی بودا دیگه با سیستمو تجهیزات واااااای واااای حالا وااااای واااای.... خبر خبر جوابای ارشد اومدها_چن شدی؟هنوز نیگا نکردم_پسر تو چیکار کردی؟ولش کن بابا_البته این قسمت برا بعضی از دوستان اتفاق افتاد، به بقیه دوستانم میرسیم.... 1/4/90 چهارشنبه صب، ساعت 10، تالار معین، دانشکده تربیت بدنی _خب چه خبره مگه؟_ پس خبر نداری؟ جشن فارغ التحصیلیه، ایولااااااااا بریم جشن،جزئیاتو خاطراتش بمونه تا دوستان بفرستن و ما بذاریم روسایت...!!!! فقط اینو بگم: گریه های آخر جشن هیچ وقت یادم نمیره، هیچ وقت أأأأأأأأأأأ 8/4/90 یه خبر بد...انقد بد که همه رو شوکه کرده بود!!! اولش که مسلم اس داد مهدی تصدفه کرده و به رحمت خدا رفته اصلا باورم نمیشد...!!!گفتم بابا دروغ میگه، زنگ زدم به حسین فتحی خواه: دیدم میگه آره مسلم راس میگه بازم باورم نشد_آخه نه اینکه اینا همیشه باهم بودن و تو یه اتاق گفتم بابا شوخیشون گرفته میخوان اذیت کنن_دم غربم بود زنگ زدم به عماد گفتم اینائی که میگن واقعیت داره گفت آره ظاهرا واقعیت داره،دیگه طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه ... دیگه نتونسنم خودمو کنترل کنم خیلی برام سخت بود چهارمین دوستی بود که از دستش داده بود اولی رو تو چهارم دبستان،دومی رو تو پیش دانشگاهی، سومی رو تو سال دوم دانشگاه،آخریشم یه هفته بعد فارغ التحصیلی _خدا همشونو بیامرزه _حاج مهدیمون نامزد داشت((تو قم،خودش بچه قزوین بود))وقتی از قم بر میگشت سمت قزوین تصادف کرد و .... اواخر شهریور بود که جواب نهائی ارشد اومد: محسن((خان))محمدی، رفتارحرکتی تربیت معلم کرج قبول شد،((آقا))رحمان رسولپور فیزیولوژی ورزشی شهید بهشتی،((داش))عماد شکوهی، بهزاد((تیشرت))طاعتی و محمدعلی((آقای دکتر))صاحبکارانم موندن دانشکده خودمون، آسیب شناسی و حرکات اصلاحی .... 11/7/90 همه باهم هماهنگ شده بودیم و رفتیم بر تسویه حساب، وقتی همدیگه رو دیدیم خیلی خوشحال شدیم،شب آخرش که میخواستیم ازهم جداشیم،جم شده بودیم اتاق بچه های سال پائین، اون شب از همه چی حرف زدیم الا حاج مهدی_یعنی هیجکی جرأت نداشت چیزی بگه، از دست دادنش خیلی برامون سخت بود و یادآوریش سختتر، بچه های سالای پائیینترم در این مورد هیچ حرفی نمیزدن_بالاخره با کلی سختی و به هزار زحمت از بچه ها خداحافظی کردم_آخه امید برا دیدن همدیگه، خیلی خیلی کمرنگ شده بود_صبش راه افتادیم سمت خونه.... 1/10/90 حسینعلی((عمو)) ترابی،کریم((خان))حسین پناه،میلاد ((مار گیر))دهقانی و حسین((گیل))فتحی خواه رفتن سربازی الانم آموزشیشیون تموم شده... 1/12/90 حاج عباسعلی وزیری((مخوامتا))،مسلم((جون))نادری،((جناب دکتر)) محمدرشید بخشائی و بنده حقیر میریم سربازی.... ...باشد که باشیم... آمین نوع مطلب : برچسب ها : |
||